...دعا کنید امشب باران ببارد
در آخرین نفس های تنهایی آن گاه که تمام معجون های طلایی خبر از حادثه می دادند! برگشتم به رسم تولد دوباره پروانه ها ... و این بار در حال و هوای من زندگی جور دیگریست ... دعوتنامه ای می فرستم برای شما ... تا با هم در رستاخیزی دوباره برای آمدن باران دعا کنیم ... ... ... ... دعا کنید امشب باران ببارد... این بار بدون مرگ ... چشمهایم را می بندم تا فردا... شاید شاید شاید فردا آدمک ها تماشایی باشند... در ابن تاریکی پردیس انگشتم را درشب می کشم سیاه میشود و با آن نشانه می روم دوباره تمام زخم های کهنه ام را... در ابن خلوت بی انتها... حتی به دور از همین هم اتاقی هایی که این روزها خنده را از گریه ام تشخیص نمی دهند دوباره تازه می کنم هوایم را ... ولبریز می شوم از این شرجی که از سر و رویم بالا می رود!!! موریانه ها دوباره زیر پوستم جشنی گرفته اند به صرف اندوه همیشگی!!! و این حکایت پسریست که در همین حوالی هر شب بر دوش می کشد جنازه ای را ... پی نوشت: فقط این موریانه ها می دانند چه می گویم!!!روز های آخر پردیس... پردیس:خوابگاه دیگر خواب ها محل خوبی برای ملاقات نیستند!!!! پ ن: خسته شدم از این خرداد مزخرف از این رطوبت که از صورتم بالا می رود!! اخراج می شوم هر روز با هویتی به پوچی کارتهای شناسایی شوالیه ای که در من نفس می کشد مدام قد می کشد شوالیه ای که در من قد می کشد هر روز با خودش به جنگ می ایستد می میرد زنده می شود می میرد زنده می شود می میرد می م... در رویایی سوخته به آتشم کشیده ام خود را جایی که باد زندانی است و آب مرداب ، ...بازمانده های تنم بر خاک خواهد ماند سالها فقط نگذارید خاکسترم خاموش شود تا روزی که ستاره ای دیگر بر چشمان این آدمک ها طلوع کند. بغض های گاه گاه سر گیجه های همیشه گی و این ادعا که من تنهایی ام را دوست دارم این را فقط در گوش شما می گویم من بزرگ ترین دروغ گوی این خیابان م پی نوشت : بیزارم از این طراوت و شرجی اردیبهشت ماه.... در انتظار خش خش پاییزم... میدونم شعر هام بوی مرگ و نا میدی میده ولی چاره ای نیست چکار میشه کرد ... خیلی وقته دیگه آرزو های خیلی هارنگ امید به خودشون نگرفتند ... خیلی وقته دیگه خیلی هازیر بارون خیس نشدندخیلی وقته که کوچه های این شهر شرجی بوی خاک گرفتند شما با چی خوشحالید برا چی امید دارین دلتون به چی خوشه به این عشق های پوشالی به این لبخند های تصنعی... نه چشمهاتون رو باز کنیدو ببینید واقعیتهای تلخی که همین نزدیک شما خیلی نزدیک داره اتفاق می افته گوشهاتون رو باز کنید و بشنوید صدای زجه های عزیزاتون رو که زیر لبخند هاشون پنهان کردند بازم بابت نگرانی هاتون ممنونم و سعی میکنم که شما رو درک کنم اما باور کنید واقعیت اون چیزی که شما فکر می کنید نیست ... نیست نیست.... حالا بازم برام پست بذارید که چرا اینقد غمگینید چرا نا امیدیدچرا از هچ چیزی خوشتون نمیاد... پس لطفا بس کنید و دیگه حوصله دیدن این حرف ها رو ندارم..... با درود به همه ی شما که نمی شناسمتون همیشه موفق و سربلند باشین. صبوری می کنم با اشکهایم نا امیدی وصل کسی را که جغرافیای صورتش بهشت را به یادم می آورد.... سرما خوردگی دوست داشتنی ترین درد این روزهاست. که گرفتام کرده است..... تو مرا چند میخری !!! از پس این دیوار ها و چشم های سیمان خورده و پا های تاول نشسته کسی هست که بهانه اش ... شاید ... گاهی ... وقتی ... تو باشی !!! آری دیوار بهانه است ! تو مرا چند میخری ...؟؟ دوباره آمده بهار...... . . . . . . . بهار و این همه دلتنگی من که باورم نمی شود.... شاید فرشته ای به اشتباه فصل ها را ورق زده ! " امروز بار دیگر خودم را کشتم اما چقدر این قتل مشکوک می زند در تفنگ من تنها یک گلوله بود اما دو گلوله در قلبم شلیک شده بود یکی را خودم و آن یکی را...؟ هنوز هم تحقیقات روی جسدم ادامه دارد... " این سالها... تمام سهــــم من ازبودن، دردهایی است كه از زخمــهايم فـــــواره مي ز نند و صليب كرم خور ده اي كه بايد سالـــها بر دوش بكشم... اما اين روزها آسمان بغضــــهایم عجیب طوفانیست... وتمام حقيــــقت من غروبـــــهاي پلاسيـــده ي شهري است كه با بوی شرجــــی اش هزار بار گریـــــــــه کرده ام... *داره بارون میاد دل من اما.... ممنون که دعا کردین بارون بیاد... دل من اما....*
از کدام خونریزی بزرگ ؟ از کدام زلزله از کدام بد بختی ؟ نقشه بودنم را باز کرده ام این روزها ! جستجو می کنم ...... در کدام سال اتفاق افتاد !!!؟ اینجا كه به تعداد روز های عمرم ویرانی است ! با دستهایم گرم می کردم وقتی که چشم هایم به افق های با تو زیستن امیدوار خیره گشته بود اکنون حس یخبندان ابدی را نه آتش درون من ونه جهنمی که زندگی را طعمه خویش کرده است کاهش نمیدهد چه چیز نابود گشته است ؟ از سردی این آدمکهای سرد از شرجی این هوای گرم از رنج غصه و بیداری های شبانه نمی نالم سهمناک ترین درد من آوازی است که در گلو ی من برای همیشه زندانی است و می دانم مجالی برای آزادی هرگز نخواهد یافت . میان پاییز... ... همراه برگ هایش کاش مرا هم جایی می برد باد عجیب غمگینم ودلسرد! این روزها که درد به کوچه های بن بست رسیده و سهم من از درخت جز سایه ای سردو سنگین نیست این روزها که روزنامه ها به گرد باد دروغ مبتلا یند و داغ ترین خبر دروغ ترین آنهاست عجیب دلسردم و غمگین! آلوده تر از همیشه سیاه تر از همیشه شهر به پیشواز شبی غمگین میرود از خیابان بی درخت بیزارم از خیابان بی درخت بی انسان.... از آسمانی که نمی بارد زمینی که درخت ندارد ... این آدمکها ، بیرحمانه خودخواهند زندگی ، بیرحمانه نگاهم می کند . من خسته ام و در آسمان شبهایم سالهاست که ستاره ها را نشمرده ام . هنوز اتفاق قشنگی نیفتاده و من نمی دانم از که ، گلایه کنم . می ترسم آنور زندگی هم هیچ چیز نباشد من بمیرم و این بیرحمی پایان نپذیرد . می ترسم....... دیگر هیچ کدام از کوه ها و نه هیچ یک از آدم های خیابان را نمی بینم! سرم را بریده ام از تمام عکس هایم و همه شان را گذاشته ام کنار تا چشمان تو را ببینند! تنهای تنهای تنها! کمکم می کنی کمکم می کنی از آن بالاها؟؟؟ ایستاده ام دربینهایت شب با بی نهایت غم کسی سراغ کوچه انتظار را از من می گیرد و من با انگشتم اندوه چشمانم را نشانه گرفته ام...
از ماه آسمان تنهاعكس درون حوض و .... از دنيا غصه هايش مال من است .. بيچاره من ،
در آسمان هشتم هم از ستاره هاي من خبري نيست !
اين بار هم تنها دستان تو مرا هل دادند
به سمت همان به سمتي كه به درك منتهي مي شد ...
دست گيري پيش كشت !!!
تسويه حساب پشت پاهايت
و چوب لاي چرخ زندگي ام باشد به وقت باران
كه باز هم تنها قدم خواهم زد !












| Design By : Tanhatareen |


